از تصمیم سیاسی تا بنبست نظامی؛ مسیر بیبازگشت جنگ| چرا پایان دادن به جنگ دشوار است؟

رویداد۲۴| ورود به میدان جنگ با صحنههایی آشنا همراه است: رژههای منظم، لباسهای اتوکشیده، پرچمهایی که در باد میرقصند، سرودهایی که برای «وطن» و «افتخار» خوانده میشود و سخنرانیهایی که پایانشان در هلهله گم میشود. در این لحظه آغاز، جنگ خود را، چون تصمیمی روشن و قابلکنترل نشان میدهد؛ گویی فقط دکمهای است که سیاستمدار میفشارد تا همان بازی پیشین قدرت را با وسایلی خشنتر ادامه دهد.
اما این تصویر آراسته، عمری کوتاه دارد و هرچه از روزهای نخست فاصله میگیریم، نقاب نظم از چهره جنگ فرو میافتد. آنچه در ابتدا «حرکتی حسابشده» مینمود، بهتدریج به فرآیندی میماند که نه آغازگرانش توان مهار آن را دارند، نه جامعهای که ناخواسته درگیر شده است. شعارهای پرطمطراق کمرنگ میشود، وعده «پیروزی سریع» جایش را به خبرهای مبهم و ضدونقیض میدهد و جنگ، از مرتبه «ابزار سیاست» فرود میآید و به واقعیتی سنگین، لَخت و خودبسنده بدل میشود؛ واقعیتی که دیگر کسی آن را انتخاب نمیکند، فقط ناچار است آن را تحمل کند.
تجربه قرن بیستم و بیستویکم، از جنگهای جهانی گرفته تا جنگهای داخلی فرسایشی، بارها نشان داده است که عبور از آستانه جنگ، بسیار آسانتر از عبور از آستانه صلح است. دولتها غالباً با اعتمادبهنفس، و با تکیه بر مجموعهای از محاسبات و امیدها، وارد جنگ میشوند؛ اما کمتر پیش میآید که همزمان، بهطور جدی بیندیشند اگر این محاسبات بر آب شد، چگونه از این وضعیت خارج خواهند شد. هانا آرنت در جملهای دقیق میگوید: «خشونت میتواند روندها را آغاز کند، اما قادر نیست مسیرشان را تعیین کند.» در لحظهای که فرمان حمله صادر میشود، شاید چنین به نظر برسد که مسیر آینده در مشت چند نفر در یک اتاق بسته است؛ اما با شلیک نخستین گلوله، شمار کنشگران بهناگاه افزایش مییابد: سربازان، مردم غیرنظامی، فرماندهان میانی، رسانهها، بازیگران خارجی، اقتصاد، و حتی تصادفها و سوءتفاهمها، همگی به صحنه میآیند. از اینجا به بعد، جنگ همچون رودخانهای است که از سرچشمهای کوچک راه افتاده، اما هر چه پیش میرود، دهها جویبارِ پیشبینینشده به آن میپیوندد.
تلنگر تولستوی
لئو تولستوی در جنگ و صلح، شاید از نخستین کسانی است که با نگاهی ریزبین نشان میدهد جنگ را نمیتوان فقط از دریچه نقشهها و فرمانها فهمید. او صحنههایی ترسیم میکند که در آن، ژنرالها در اتاقی گرم و روشن، بر روی میزهایی پوشیده از نقشه، خطوط حرکت سپاهها را با مداد رنگی ترسیم میکنند: این لشکر از این محور، آن لشکر از آن جناح، حمله در سپیدهدم، محاصره تا شب. بر روی کاغذ، همه چیز همچون مسئلهای هندسی است با چند مجهول قابلحل.
اما بهمحض آنکه این نقشهها از روی میز به زمین واقعی منتقل میشود، دنیایی از عوامل ریز و درشت خود را نشان میدهد: راههای گلآلود، پلهایی که تحمل وزن تانکها را ندارند، سربازانی که از فرط خستگی فرمان را دیر میفهمند، رادیوهایی که درست در لحظه حساس قطع میشود، دود و غبار که دید را مختل میکند، فرماندهانی که از ترس مسئولیت، ریسک لازم را نمیکنند یا برعکس، از سر جاهطلبی بیمحابا پیش میتازند.
بیشتر بخوانید: وعده های یک روز در میان پایان قریب الوقوع جنگ | چرا ترامپ قابل اعتماد نیست؟
تولستوی جایی درباره فرماندهی جنگ مینویسد: «آنچه بعدها امر و فرمان نامیده میشود، اغلب چیزی جز روایت پسینیِ آنچیزی نیست که خودبهخود روی داده است.» این جمله ظاهراً ساده، در دل خود نقدی عمیق نهفته دارد: آنچه ما در کتابهای تاریخ، «تصمیم ناپلئون» یا «طرح فلان ژنرال» میخوانیم، بسیاری اوقات تلاشی است برای مرتبکردن رویدادهای آشفته در قالب داستانی منسجم؛ داستانی که به ما اطمینان میدهد «کسی» این اوضاع را در دست داشته است.
زبان رسمیِ ارتشها، دوست دارد از «طرح عملیاتی»، «کنترل میدان» و «فرمان واحد» سخن بگوید. اما آنچه در میدان واقعاً جاری است، بیشتر به تلاقی تصمیمهای ناقص و لحظهای هزاران انسان شبیه است: از سربازی که چند ثانیه زودتر ماشه را میکشد تا راننده کامیونی که از ترس توپخانه جاده فرعی را انتخاب میکند. به این معنا، جنگ بیش از آنکه یک ماشین دقیق باشد، شبکهای عظیم از خطاها، تصادفها و تصمیمهای کوچک است؛ شبکهای که قدرت فرماندهان را بهشدت محدود میکند.
تولستوی ما را به این دریافت میرساند که حلقه فرماندهی، در بهترین حالت، فقط میتواند به جنگ معنا بدهد، نه آن را «بسازد». معنای جنگ، در روایتهای بعدی، منظم و عقلانی میشود؛ خود جنگ در لحظه وقوع، آشفتهتر و انسانیتر از آن است که در قالب چند نقشه و دستور خلاصه شود.
ادوات جنگی برای پایان ساخته نشده
فرد چارلز ایکله، در هر جنگی باید پایان یابد، همین آشوب را از زاویهای نهادی صورتبندی میکند. به نظر او، دولتها و ارتشها برای آنکه بتوانند جنگ را آغاز کنند، شبکهای عظیم از سازوکارها ساختهاند: ستادهای برنامهریزی، نظامهای بسیج، صنایع تسلیحاتی، ساختارهای تبلیغاتی، ائتلافهای دیپلماتیک. هر کدام از این اجزا برای پاسخگویی به یک پرسش طراحی شده است: «اگر جنگیدیم، چگونه آن را پیش ببریم؟»
در آموزشهای نظامی، از تاکتیکهای حمله و دفاع، از نحوه عبور از رودخانه، از چگونگی استفاده از آتش و مانور بسیار گفته میشود. رزمایشها برای تمرین حرکت و تهاجم است، نه برای تمرین توقف و عقبنشینی. در سیاست داخلی نیز، دستگاههای تبلیغاتی و رسانهای برای بسیج افکار عمومی در پشت جنگ روزبهروز پیچیدهتر شدهاند؛ مهارت در برانگیختن نفرت، تحقیر دشمن و بزرگنمایی خطر او، بدل شده است به بخشی از کار روزمره حکومتها.
اما سوی دیگر ماجرا، یعنی چگونگی پایان دادن به جنگ، تقریباً همیشه در حاشیه مانده است. پایان جنگ، فقط امضای یک توافق یا اعلام آتشبس نیست؛ نیازمند زنجیرهای از مهارتهاست: سازمان دادن به عقبنشینیها بدون فروپاشی روحیه، تنظیم روایت شکست یا «پیروزی نسبی» برای جامعه، ادغام دوباره نیروهای نظامی در زندگی عادی، بازسازی مناطق ویرانشده، و مهمتر از همه، بازآرایی زبان و تخیل جمعی که سالها با تصور دشمن و تهدید شکل گرفته است.
ایکله بهدرستی یادآوری میکند که ستادهایی که برای جنگیدن سازمان یافتهاند، بهندرت برای عقبنشینی آموزش دیدهاند. همان ساختار سلسلهمراتبی، که در آغاز جنگ برای فرمانبرداری بیچونوچرای نیروها فضیلت شمرده میشد، در لحظهای که باید تصمیمهای انعطافپذیر و ناخوشایند صلح گرفته شود، به مانع تبدیل میشود.
بیشتر بخوانید: افشاگری وال استریت ژورنال از برنامه جدید ترامپ | پایان جنگ بدون بازگشایی هرمز؟
نگاهی به جنگ جهانی اول این نکته را ملموستر میکند. طرح شلیفن، ستون فقرات راهبرد آلمان، بر «پیروزی برقآسا» تکیه داشت؛ ضربهای قاطع به فرانسه از مسیر بلژیک، پیش از آنکه روسیه بتواند بسیج کامل شود. چنین طرحی در ذات خود تحمل شکست را نداشت؛ چون همه چیز را بر موفقیت همان ضربه اول بنا کرده بود. وقتی جنگ در جبهه غربی به جنگ سنگرها و فرسایش بدل شد، ساختار نظامی و سیاسی آلمان برای چنین وضعیتی آمادگی فکری نداشت. آنها میدانستند چگونه حمله کنند، اما نمیدانستند چگونه از جنگی که دیگر مطابق طرح پیش نمیرود، آبرومندانه خارج شوند.
چرا پیش از جنگ مذاکرات به نتیجه نمیرسد؟
در نگاه اول، پرسشی ساده، اما جدی پیش میآید: اگر قرار است دو دولت پس از چند سال جنگ، سرانجام پای میز مذاکره بنشینند و بر سر تقسیم حوزه نفوذ، یا تعیین مرزها، یا تضمینهای امنیتی به توافق برسند، چرا همان معامله را پیش از جنگ انجام نمیدهند؟ چرا باید میلیونها انسان کشته، آواره یا زخمی شوند تا همان نتیجهای که میشد در قالب یک توافق سیاسی به دست آورد، با هزینهای بهمراتب سنگینتر حاصل شود؟
جیمز فیرون، با استفاده از ابزار نظریه بازیها، نشان میدهد که مشکل، بهطور عمده ناشی از ناآگاهی و بیاعتمادی است. دو طرف پیش از جنگ، درباره تواناییها، هزینهها و اراده یکدیگر، تصویر روشنی ندارند. هر کدام مجبور است بخشی از قدرت خود را پنهان کند و در عین حال، برای بازداشتن طرف مقابل از حمله، تصویری قدرتمند از خود نشان دهد. این ترکیبِ «پنهانکاری» و «نمایش قدرت»، بهطور ساختاری فهم متقابل را دشوار میکند.
برای مثال، فرض کنیم دو کشور بر سر منطقهای مرزی اختلاف دارند. هر دو میدانند که جنگ پرهزینه است، اما هر یک بر این باور است که نسبت به دیگری دست بالا را دارد: یکی به توان اقتصادی خود دلخوش است، دیگری به انسجام داخلی و روحیه ملی، سومی به برتری تکنولوژیک. هر طرف، احتمال پیروزی خود را بالاتر از آن چیزی میسنجد که طرف مقابل مایل است بپذیرد. نتیجه این میشود که «نقطه سازش» در ذهن هر دو، در دو جای مختلف قرار میگیرد.
کلاوزویتس میگفت: «در جنگ، هر طرف میکوشد اراده خود را بر دیگری تحمیل کند.» تا زمانی که هر دو طرف هنوز گمان میبرند که این تحمیل ممکن است، صلحی که مستلزم عقبنشینی نسبی باشد، به نظرشان زودرس و حتی غیرلازم میآید. میز مذاکره، در چنین فضایی، نه محل یافتن راهحل، که صحنهای برای ادامه بازی تهدید و نمایش است. هر یک میترسد که هر انعطافی، بهعنوان نشانه ضعف تعبیر شود و طرف مقابل را به پیشروی بیشتر تشویق کند.
فیرون این وضعیت را با زبان ریاضی صورتبندی میکند، اما اگر بخواهیم آن را در قالب روایت انسانی بیان کنیم، میتوان گفت: تا وقتی که هر طرف خیال میکند شاید در میدان جنگ بتواند «بهتر از این» چیزی به دست آورد، حاضر نیست به توافقی تن بدهد که در آن باید بخشی از خواستههایش را وا بگذارد. جنگ، در اینجا، نوعی قمار است؛ قماری خونین برای روشنشدن اینکه کدام تصویر از واقعیت به حقیقت نزدیکتر بوده است.
جنگ بهمثابه «آزمایش خونین حقیقت»
در نظریه فیرون، جنگ چیزی شبیه یک مکانیسم پردازش اطلاعات است. تا پیش از جنگ، هر چه هست، حدس و گمان است؛ عددهایی روی کاغذ، تحلیلهایی از توان نظامی، گزارشهایی درباره روحیه مردم و برآوردهایی از مداخله قدرتهای سوم. اما در لحظهای که جنگ آغاز میشود، واقعیت خود را با زبانی خشنتر و بیرحمتر آشکار میکند: ارتشها یا پیشروی میکنند یا متوقف میشوند، اقتصادها یا تاب میآورند یا فرو میپاشند، جامعهها یا پشت جبهه میایستند یا دوپاره میشوند.
میتوان گفت جنگ نوعی «آزمایش خونین حقیقت» است؛ آزمایشی که در آن بسیاری از بلوفها، توهمها و سوءتفاهمها برملا میشود. کشوری که قدرت نظامی خود را بیش از حد واقعی نشان داده بود، در عمل، ناتوانیاش را در عبور از یک رودخانه یا حفظ یک خط دفاعی آشکار میکند. جامعهای که تصور میشد تا آخرین نفر خواهد جنگید، ممکن است پس از چند ماه تلفات سنگین، خواستار پایان درگیری شود. در مقابل، کشوری که جدی گرفته نمیشد، ممکن است با سازماندهی مؤثر و انگیزه دفاعی قوی، تواناییای فراتر از انتظار نشان دهد.
اما نکته مهم این است که آشکار شدن این حقیقت، خودکاری به صلح نمیانجامد. دو طرف ممکن است پس از مدتی دریابند که پیروزی کامل برای هیچیک میسر نیست، یا اگر هم باشد، چنان هزینهای میطلبد که از هر پیروزیای گرانتر است. با این همه، تصمیم برای توقف جنگ، فقط تابع این حساب سود و زیان نیست؛ پای مسائلی مانند حیثیت، ترس از آینده و نگرانی از واکنش جامعه نیز در میان است.
ریمون آرون، در تأملاتش درباره جنگ، یادآور میشود: «جنگ آنقدر جدی است که نمیتوان آن را فقط به دست ژنرالها سپرد.» چراکه در این آزمایش خونین، آنچه محک میخوردفراتر از توان نظامی است؛ ساختارهای سیاسی، تابآوری جامعه، اخلاق حاکمان و حتی تصور هر کشور از خود نیز وارد محک میشود. نتیجه جنگ، صرفاً روی نقشهها ثبت نمیشود؛ در ذهن مردم، در زبان، در خاطره و در شکل نهادها رسوب میکند.
مشکل تعهد و سایه فردا
حتی اگر جنگ، در مقام آزمایش، بخش مهمی از ابهامها را برطرف کند و دو طرف را به درکی نسبتاً مشترک از توازن قدرت برساند، مانع دیگری در راه صلح پابرجا میماند: مشکل تعهد. پرسش بنیادین این است: اگر امروز به توافق برسیم، چه تضمینی هست که فردا، وقتی طرف مقابل به اندازه کافی خود را بازسازی کرد یا فرصت مناسبی یافت، همین توافق را زیر پا نگذارد؟
بیشتر بخوانید: پزشکیان: تصمیمگیری درباره پایان جنگ منوط به تامین عزت و امنیت ایران است
این مسئله زمانی جدیتر میشود که یکی از طرفها احساس کند روندهای بنیادی، جمعیتی، اقتصادی یا تکنولوژیک، در حال تغییر به سود یا زیان اوست. اگر کشوری معتقد باشد که رقیبش در حال اوجگیری است و اگر امروز مهار نشود، فردا دست بالا را خواهد داشت، ممکن است تصمیم بگیرد جنگ سخت امروز را به امید حفظ موقعیت خود در آینده تحمل کند. در این صورت، هر توافق صلحی که به طرف در حال صعود اجازه ادامه تقویت خود را بدهد، از نگاه او نوعی تعویق مشکل به آیندهای بدتر خواهد بود.
توماس شلینگ، اقتصاددان و نظریهپرداز استراتژی، بهخوبی نشان داده است که صلح نیز صحنهای از منازعه است؛ منازعهای بر سر قواعدی که قرار است منازعههای بعدی را محدود کند. در مجادله بر سر این قواعد، از کنترل تسلیحات گرفته تا تعیین مرزها و سازوکارهای نظارتی، همان منطق بیاعتمادیِ زمان جنگ، به شکلی نرمتر و پیچیدهتر جریان دارد. هر طرف میکوشد طوری قواعد را تنظیم کند که در صورت تغییر شرایط، در وضعیت نامساعد قرار نگیرد.
از این منظر، پایان جنگ فقط با امضای یک سند یا عقبنشینی چند واحد نظامی محقق نمیشود؛ بلکه نیازمند نوعی معماری سیاسی برای آینده است. باید سازوکاری وجود داشته باشد که هزینه نقض توافق را بالا ببرد، یا دستکم، اعتماد حداقلی ایجاد کند که طرف مقابل، بلافاصله پس از استراحتی کوتاه، به فکر حملهای دیگر نخواهد افتاد. اینجاست که نقش نهادهای بینالمللی، ضمانتهای چندجانبه و حتی افکار عمومی جهانی میتواند مهم شود؛ هرچند هیچیک، تضمینی مطلق به دست نمیدهد.
هزینههای فروخورده و افکار عمومی
تمام آنچه گفتیم، اگر با روانشناسی فرد و جمع گره نخورد، ناقص میماند. هرچه جنگ طولانیتر شود، «هزینههای فروخورده» بیشتر میشود؛ یعنی آن بخش از هزینهها که دیگر قابل بازگشت نیست: جانهایی که از دست رفته، سالهایی که در جبهه و پشت جبهه سوخته، سرمایههایی که نابود شده، فرصتهایی که از میان رفته است.
در اقتصاد رفتاری میگویند انسانها، برخلاف عقلانیت خشک، میل دارند وقتی در مسیری پرهزینه سرمایهگذاری کردهاند، حتی اگر امید چندانی به سود نداشته باشند، باز هم ادامه دهند؛ فقط برای آنکه اعتراف نکنند تصمیمهای قبلیشان خطا بوده است. در سیاست جنگ، این میل، با فشار افکار عمومی درهم میآمیزد. رهبرانی که سالها مردم را به تحمل رنج دعوت کردهاند، به دشواری میتوانند در یک سخنرانی بگویند: «ادامه دادن اشتباه بود، باید عقبنشینی کنیم.»
افزون بر این، خودِ افکار عمومی در زمان جنگ دگرگون میشود. رسانهها، مدرسه، ادبیات رسمی و حتی سینما و سریال، دشمن را نه فقط بهعنوان «طرف دیگر منازعه»، بلکه بهعنوان موجودی شرور، حقیر و تهدیدکننده تصویر میکنند. هر شکست کوچک او، با شادی و خرسندی همراه میشود، و هر ضربهای که میزند، با فریاد انتقام پاسخ میگیرد. در چنین فضایی، تصور اینکه روزی باید با همین دشمن پای میز مذاکره نشست و بخشی از خواستههای او را پذیرفت، برای بخش بزرگی از جامعه پذیرفتنی نیست.
رهبران، در این تنگنا، گاه ناچار به دوگانهگویی میشوند: در جلسات محرمانه، از ضرورت صلح و محدودیتهای واقعی سخن میگویند؛ در سخنرانیهای عمومی، همچنان از «پیروزی نهایی» حرف میزنند. این شکاف، تصمیمگیری را فلج میکند. هر گامی به سمت مصالحه، بیم آن را به همراه دارد که به چشم مردم، خیانت یا ضعف جلوه کند.
چسترتون جایی گفته است: «مشکل عهد و پیمان، نه بستن آن، که پایبند ماندن در هنگامی است که دیگر به سود ما نیست.» در پایان جنگها، رهبران با صورتی از همین مشکل روبهرو میشوند: پایبند ماندن به صلحی که در کوتاهمدت، ممکن است بهزیان وجهه آنان در داخل تمام شود، اما در بلندمدت، تنها راه جلوگیری از تکرار همان فاجعه است.
پایان جنگ: از فرمان تا قضاوت
حال میتوانیم به پرسش آغاز برگردیم: پایان جنگ یعنی چه؟ کافی نیست بگوییم «سکوت سلاحها». پایان جنگ، دستکم دو لایه دارد: یکی پایان عملیاتی، که در آن تیراندازی متوقف میشود، نیروها جابهجا میشوند و مرزها دوباره رسم میگردد؛ دیگری پایان در سطح معنا و حافظه، آنجا که جامعه تصمیم میگیرد این جنگ را چگونه به یاد بسپارد و چه درسی از آن بگیرد.
در سطح نخست، جنگ با فرمان پایان مییابد: فرمانی برای آتشبس، عقبنشینی، تخلیه سنگرها. این همان سطحی است که نظامیان برای آن زبان و ابزار دارند. اما این پایان، اگر با لایه دوم همراه نشود، بهسادگی میتواند فقط «وقفهای مسلحانه» باشد؛ مکثی میان دو دور تازه خشونت. وقتی کینهها، تحقیرها، احساس قربانیبودن یا فریبخوردن در لایه عمیقتری از جامعه باقی میماند، صلح بیشتر به آتش زیر خاکستر میماند تا فضایی برای آغاز نوع دیگری از زندگی مشترک.
هنر پایان دادن به جنگ، از اینجا به بعد، بیش از آنکه هنر ژنرالها باشد، هنر قانونگذاران، نویسندگان، مورخان، آموزگاران و حتی هنرمندان است. آنان باید کمک کنند جامعه از دو دام رایج بگریزد: از دام افسانه پیروزی مطلق، که در آن همه اشتباهها پوشیده میماند و جنگ به حماسهای یکسره افتخارآمیز تبدیل میشود؛ و از دام افسانه قربانیبودن مطلق، که در آن همه تقصیرها بر دوش «دیگران» گذاشته میشود و هیچ تأملی درباره نقش «ما» صورت نمیگیرد.
پایان جنگ، هنگامی به معنای واقعی خود نزدیک میشود که یک جامعه بتواند با خود صادقانه بگوید: چه کردیم، چه بر سرمان آمد، چه میخواستیم و اکنون، با این تجربه، چه چیز از ما باقی مانده است؟ چنین صداقتی، البته آسان نیست؛ نیاز به شجاعتی دارد که در زمان جنگ، کمتر پرورده میشود. در هنگام نبرد، فضیلت بر شدت عمل و یکصدایی گذاشته میشود؛ در هنگام صلح، فضیلت باید به سمت تحمل تردید، شنیدن روایتهای رقیب و پذیرفتن پیچیدگی حرکت کند.
میتوان جمله مشهور کلاوزویتس را کمی دگرگون کرد و گفت: اگر جنگ ادامه سیاست با ابزارهای دیگر است، پایان جنگ نیز آزمون سیاست است؛ آزمون اینکه آیا سیاستمداران و جامعه میتوانند میدان را از منطق مطلقگرای خشونت به منطق گفتوگو، امتیاز و محدودیتِ خودخواسته منتقل کنند.
هر تصمیم برای آغاز جنگ، از همین رو، اگر بخواهد واقعاً «عاقلانه» باشد، باید از همان ابتدا در نور پرسشی سخت سنجیده شود: «این جنگ چگونه تمام خواهد شد و چه نوع صلحی در پی خواهد آورد؟» پرسشی که معمولاً به بعد موکول میشود؛ به وقتی که دیگر برای اندیشیدن دیر شده است. تا زمانی که سیاستمداران، روشنفکران و افکار عمومی، این پرسش را به مرکز گفتوگو درباره جنگ نیاورند، جهان همچنان محکوم به تماشای جنگهایی خواهد بود که آغازشان پرغرور و پرهیجان است، و پایانشان، اگر پایانی در کار باشد، مجموعهای از مصالحههای تلخ، کینههای ناتمام و فرصتهای از دسترفته.
شاید نشانه بلوغ یک فرهنگ سیاسی، همین باشد که بتواند فرمان آغاز جنگ را فقط در پیوند با مسئولیت بر دوش کشیدنِ پایان آن بفهمد؛ پایانی که در حافظه و سرنوشت انسانها نوشته میشود.





اگر به مطالب استنادی توماس شلینگ حداقل اعتقاد داشته باشید، هزینه نقض توافق را به کدام مرجع بین اللملی ارجاع باید داد! قضات دادگاه را بخاطر حکم نسل کشی که درمنظر تمام جهان است از هستی ساقط کردند
این سازمان ها امکانی دردست صاحبان قدرت است .
در اخر کارشناس غربزده تان پایان جنگ را برخلاف تمام عقل و شعور فهم و اندکی درک از واقعیت جهان واقعی ، کار را از دست فرماندهان و رهبران دراورده !! و به نویسندگان هنرمندان مورخان و موسیقدانان ووو می سپارد
شرم تان باد
باز بلندگوی غرب شدید